دكتر علی شریعتی

جستجوگر
منوی اصلی
برای جستجو در وبلاگ واژه‌ كلیدی‌ مورد نظرتان را وارد کنید :
نظرسنجی

» آیا با عقاید و تفكرات دكتر شریعتی موافق هستید ؟





لینک های روزانه

» آتلیه نقاشی آژنگ

» مدیریت

» وبلاگ تخصصی مکانیک

» دکتر علی شریعتی

» تشیع علوی

» معلم انقلاب

» دکتر علی شریعتی (دانلود)

» شاندل

» یک فریب ساده ی کوچک

به مناسبت سی و دومین سالگرد شهادت دكتر علی شریعتی

دكتر علی شریعتی 

 

 

سی و دومین سالروز شهادت معلم شهید دكتر علی شریعتی گرامی باد

خدا را سپاس می ‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را

در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم

 و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است

 و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد

محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و

 شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند

 و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه است

و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.

یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود

 و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم

متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف ‌تر از خودم متواضعترین

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم

 و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز

 نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را

 در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است

که "شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند"

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است

 که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم

 باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم

ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که

 

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود //

در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی

به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاح در زندگی آدمی آغاز می‌شود


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در جمعه 29 خرداد 1388 ساعت 04:34 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

اطلاعیه لغو مراسم بزرگداشت سی و دومین سالروز دکتر علی شریعتی

                                               حسینیه ارشاد

بدینوسیله  به اطلاع کلیه علاقمندان و هموطنان عزیز می رساند که مراسم بزرگداشت سی و دومین سالروز شهادت دکتر شریعتی تحت عنوان « شریعتی، امروز» (نو اندیشی و بنیادگرایی دینی) که با سخنرانی آقایان عزت الله سحابی، بابک احمدی و احسان شریعتی برای روز پنج‌شنبه 28 خرداد 88 در حسینیه ارشاد پیش بینی شده بود، به دلیل عدم امکان تامین حداقل فضای آرامش و امنیت لازم در شرایط کنونی، بر خلاف روال هر ساله برگزار نمی شود.  به امید فراهم شدن فرصتی مناسب، مراسم بزرگداشت آتی، متعاقباً به اطلاع عموم خواهد رسید.

                                 

                                       بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی –  دفتر پژوهشهای فرهنگی دکتر شریعتی


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در پنجشنبه 28 خرداد 1388 ساعت 11:56 ق.ظ

موضوع مطلب : اخبار , ؛ نظرات : ؛ [+]

فحاشی

 

فحاشی نماینده روح زشت و پست دشنام دهنده است

                 

                                                                                                       دکتر علی شریعتی


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 ساعت 08:49 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

خوب بودن

خوب بودن ! کلمه هیجان آوری نیست .

 خوبی ، در فارسی شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد ،

 با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است

خوب بودن از نظر ما یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی است !

آدم خوب ! به چه کسانی می گوییم ؟ به آدمهایی که فقط به درد دامادی می خورند

و تشکیل خا نواده و سر و سامانی شسته رفته و راحت و نقلی

 کسی که هم به حرف طبیعت میکند و هم به حرف همه آدمها .

آدم خوب یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمی آید ! یعنی چه !

اما .... در اینجا کسی چه می داند که خوب بودن ، در سطح بالا تر از زندگی

و مردم و « روزمرگی » با عالی ترین زیبا بودن ها یکی می شود ،

 در هم می آمیزد و بعد ، در آنجا – آنجا که دست کوته بلندترین احساس ها هم

به زحمت به آستانه آن می رسد – در آن قله بلند عالیترین معراجهای روحهای خارق العاده ،

 خوبی ها از عالیترین زیبایی ها نیز زیبا تر می شوند .

چنانکه زیبایی ها نیز در آنجا از آسمانی ترین و مقدس ترین خوبی ها نیز خوب تر می شوند!

دنیای دیگری است ؛ چیزهای دیگری است ؛ رنگها ، آتش ها ، روشنایی ها

 و حالتها و نیازها و دردها و تشنگی ها و عشق ها و دوستی ها و پیوند ها

و احساس ها و تصویرها و تپیدن ها و ایمان ها ... ی دیگری است .

 پای هیچ تعبیری بدان گامی برنتواند داشت و دست هیچ زبانی بر دامن بلندش

چنگ نتواند زد

باید روزگار یک نغز بازی کند


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در جمعه 18 اردیبهشت 1388 ساعت 11:04 ق.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

درد دل سركار خانم آزاده مشكینیان با شهید دكتر علی شریعتی


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388 ساعت 03:10 ب.ظ

موضوع مطلب : اشعار , ؛ نظرات : ؛ [+]

فهمیدن و نفهمیدن

فهمیدن و نفهمیدن

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

*****

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم ، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

*****

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

*****

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

*****

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در سه شنبه 18 فروردین 1388 ساعت 03:51 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

کویر...آسمان...سکوت

کویر ... آسمان ... سکوت

این سه همسایه ی همیشگی من ،هم چنان در آستانه ی خانه ام به انتظار ایستاده بودند

کویر ، افق در افق تا چشم کار میکرد در برابرم دامن کشیده بود و از همه سو

 تا بی نهایت دور رفته بود ،سوخته و تافته ، غمگین و پرسراب و آسمان

 بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود ، زلال ، آبی و پرآفتاب

 

ایستاده بودم و دل برکنده از کویر همه تن چشم کردم و در چشم آسمان دوختم

 و همه جان نگاه کردم و در آن گوشه ی آسمان آویختم و در اعماق این کبود

 به لذت جان می سپردم و در آبی این دریا به عشق جان می گرفتم و غرقه ی هستی

 و بی خویش با آسمان عشق می ورزیدم و اشک امانم نمی داد و می نگریستم

و به نگریستن ادامه میدادم و می شنیدم که سکوت آبی وحی این سخن پیامبر را با دلم می گوید

 و من در عمق همه ی ذرات وجودم آن را به نیاز و حسرت زمزمه می کنم

که : اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان خلق زندگی کنم

 دوچشمم را به این آسمان می دوختم

و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند 


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در شنبه 24 اسفند 1387 ساعت 12:48 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

برادر.......!

برادر ! پرداختن به اینها كه هنرشان فحاشی است و فضیلتشان چاقی است

 ما را از راه منحرف میكند ، از كار میاندازد

 و از همه بدتر جهت و جبهه اصلی را در اذهان مغشوش میسازد

 بگذار اینها شب و روز فحش بدهند و چاق شوند

 اینها اگر یكروز من و تو را میگذراندند تمام افتخاراتشان آب میشد

و از تو نیز كه بدتر از منی لاغرتر میشدند 

من و تو هم اگر یك شب آنها را میگذراندیم البته شكممان و جاهای دیگرمان پیه و دمبه

 میگرفت و میتوانستیم آنها را به تماشای خلق بگذاریم و به رخ گرسنه ها بكشیم

 و به سر تمام مردم لاغر بزنیم و آنها را دمبه كش و پیه مال كنیم

 قربان آن زبان شیرین و آتشین و دردمند علی كه چه خوب سمبل این تیپ را تشریح میكند

  نافجا حضنیه بین نثیله و محتلفه ...! ( دو پهلویش ورم كرده و در تكاپوی میان سرگینش و آخورش

ولی اینجور چاقیها عاقبت ندارد

 و به تعبیر علی كه درود خدا و تمامی انسانهای حق پرست بر او

 تا اینكه تاب ریسمانش واشد و عملش كارش را ساخت

 و از بس خورد مرد ! پرخوریش او را به زانو درآورد

 

بامخاطبهای آشنا اثر دکتر علی شریعتی


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در سه شنبه 6 اسفند 1387 ساعت 12:49 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

من شكست نمی خورم ....!

من شكست نمی خورم ،

 

 ایمان و دوست داشتن روئین تنم كرده اند

 

 وقتی تنهای تنهایم كردند و دنیایم قفسی سیمانی چند وجب در چند وجب ،

 

تنگ و تاریك مثل گور ،بریده از جهان و جهانیان ،

 

 دور از عالم زندگان و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته بودند ،

 

 در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت كه هیچ نبود و هیچ نمانده بود ،

 

 باز هم در آن خالی و خلاء محض چیزی داشتم ، درآن غیبت محض حضوری بود ،

 

 در آن بی كسی محض احساس میكردم كه چشمی مرا می نگرد ، می پاید ، دیده می شوم ،حس می شوم

 

 "بودن"ی در خلوت من حضور دارد ، كس بی كسی ام را پر می كند ،

 

 در آن فراموش خانه ی نیستی و مرگ و تاریكی و وحشت یار تماشاگری دارم

 

 كه یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق می كند ،

 

حتی گاهی سلامش می كنم ،

 

 گاهی از او خجالت می كشم ، گاهی از او چشم می زنم

 

 مواظب اعمال و رفتار و افكار و حركات خویشم ،

 

 گاهی در آن قبر تنها خودم را برایش لوس می كنم ،

 

 از اینكه می بینم از من راضی است ، از كارم خوشش آمده است به خودم می بالم ، كیف می كنم ،

 

خودخواهی ام اشباع می شود .

 

سرفرازم و مغرور و قوی و روشن و خوب


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در یکشنبه 27 بهمن 1387 ساعت 08:59 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

ارزش رنج كشیدن

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،


زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.


(دكتر علی شریعتی)

 

 

نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در شنبه 19 بهمن 1387 ساعت 03:53 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

دلهای بزرگ

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشكوه می آفرینند.

( دكتر علی شریعتی )


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در سه شنبه 15 بهمن 1387 ساعت 01:26 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

چرا ؟

اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند « چرا؟ »

در اینها ، زندگی کار خویش را می کند و می داند که چه می کند و هر گز از انها نمی پرسد که

 دوست می دارند یا نه ، طرح دیگری را می پسندند؟.

اینها وسائل جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد !

و اقلیتی هستند که می خواهند بدانند و گاه و بیگاه گریبان زندگی را می چسبند که :

 تو چه ای؟ چه می جویی؟ کجا می روی ؟ بالاخره چه؟ با ما چه کار داری؟

مذهبی ها حل کرده اند : « زندگی می کنیم تا رضایت خدا را کسب کنیم و در زندگی پس از مرگ پاداش گیریم »!

زندگی یک مجال یا یک پاچال « کسب» است .

باغ بهشت و در ان هر چه بخواهی ، شکم چرانی و چشم چرانی و چریدن !

معنویت های دنیا و تقوی هایش که بدل می شود به مادیات های آخرت و هوس بازی هایش !

 یعنی: « دین » ! و مجموعه این فعل و انفعالات شیمیایی یعنی « زندگی» !

و بی مذهبها هم حل کرده اند !

بهشت اخوند را از آن سوی مرگ عقب کشانده اند آورده اند به این سوی مرگ : زندگی ! و همین .

و شکاکان! بدبخت ها! نه به خیال پر شکوهی سیرابند ، نه به «حال» راستینی سیر ! خسر الدنیا و الاخرة !

و فیلسوف ها ! دروغ های مجسم رقت اور !

 برای زندگی به معنایی و هدفی رسیدن اما همچون اکثریت مردم زندگی می کنند !

و از آن میان تک و توک هنرمندان راستین و بزرگ و عجیب !

درست بر عکس فیلسوف ها بر معنا و هدفی ویژه زندگی می کنند

و همچون اکثریت مردم بدان می اندیشند، یعنی نمی اندیشند ،

 یعنی کوششی نمی کنند تا برایش تعریفی فیلسوفانه پیدا کنند! اینها خود تعریف خاصی از زندگی هستند.

وانگوگ ، میکلانژ ، سولانژ ، مهراوه و ... آن پیامبر شور بختی که پس از خاتمیت مبعوث شد و تنها بر یکی !

و دیگران همه ملکش خواندند و یا حکیم و ... قدری این و قدری ان و قدری چیزهای دیگر

 و همه بی قدر و همه هیچ! و امتش یک تن! یک همه و یک هیچ!

و اما، من، برادر! هیچ کدام از اینها نیستم ، می دانم که از آنهایم که باید بدانند چرا زندگی می کنند

 و می دانم که چرا!


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در سه شنبه 1 بهمن 1387 ساعت 11:00 ق.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

زینب ....پیامبر انقلاب حسین !

و شما دو تن، ای خواهر! ای برادر!

ای شما كه به انسان بودن معنی دادید و به آزادی جان! و به ایمان و امید، ایمان و امید!

و با مرگ شكوهمند خویش به حیات ، زندگی بخشیدید

آری  ای دو تن

از آن روز دردناك كه خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود،

 چشم های این ملت از اشك خشك نشده است 

توده ما قرن هاست كه در غم شما و در عشق به شما می گرید

 مگر نه عشق تنها با اشك سخن می گوید

یك ملت در طول یك تاریخ در اندوه شما ضجه می كند. به جرم این عشق تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده

 و شكنجه ها كشیده و هرگز برای یك لحظه نام شما دو تن از لبش

و یاد شما از خاطرش و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است.

 هر تازیانه ای كه از دژخیمی خورده است، داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش كرده است.

 . جهل از یك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان می كشاند

 و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد

 آنان را بر استحمار كهنه و نو , بر بندگی سنتهای پوسیده و دعوت های اپن , بر ملعبه سازان تعصب قدیم و تفنن جدید

 به نیروی فریادهایی كه بر سر یك شهر؛ شهر قساوت و وحشت می كوبیدی

 و پایه های یك قصر؛قصر جنایت و قدرت را می لرزاندی برآشوب

تا در خویش برآشوبند و تاروپود این پرده های عنكبوت فریب را بدرند

 و تا در  برابر این طوفان بر باد دهنده ای كه به وزیدن آغاز كرده است، ایستادن را بیاموزند.

 و این ماشین هولناكی را كه از او یك بازیچه جدید می سازد , باز برای استحمار جدید

 برای اغفال جدید، برای پر كردن ایام فراغت و برای بلعیدن حریصانه آنچه كه سرمایه داری به بازار می آورد

 و برای لذت بخشیدن به هوس های كثیف بورژوازی، برای شور آفریدن به تالارها

و خلوت های بی شور و بی روح اشرافیت جدید

 و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه ی رفاه , در هم بشكنند!

و خود را از حرم های اصالت قدیم و بازارهای بی حرمت جدید به امامت تو ای زینب! نجات بخشند

........................

ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی

 . ای زینب! با ما سخن بگو

مگو كه بر شما چه گذشت ؟ مگو كه در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟مگو كه جنایت در آنجا تا به كجا رسید ؟

 مگو كه خداوند آنروز عزیزترین و پرشكوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را كه آفریده است یكجا در ساحل فرات

 و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد

 و بر فرشتگانش عرضه كرد تا بدانند كه چرا می بایست بر آدم سجده كنند . .

آری زینب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند ؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم .

تو پیام كربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای .

تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه كنیم ؟

لحظه ای بنگر كه ما چه می كشیم ؟ دمی به ما گوش كن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .

با تو ای خواهر مهربان

این تو هستی كه باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر!

ای كه از كربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی

ای كه از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشكفته آن دیار را هنوز به دامن داری!

ای دختر علی! ای خواهر! ای كه قافله سالار كاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر

 

برگرفته از حسین وارث آدم اثر دكتر علی شریعتی


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در دوشنبه 23 دی 1387 ساعت 11:03 ق.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

پیام حسین

خواهران و برادران

اكنون شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما مخاطبشان هستیم،

آنها كه گستاخی آن‌ را داشتند كه ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند،رفتند،

 و ما ماندیم، صدها سال است كه مانده‌ایم. و جا دارد كه دنیا بر ما بخندد

كه ما ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت می‌گرییم،ـ

 و این یك ستم دیگرتاریخ است كه ما ، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم

امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند،

 تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند 

 اكنون شهیدان كارشان را به پایان رسانده‌اند و ما شب شام غریبان می‌گیریم، و پایانش را اعلام می‌كنیم

 و می‌بینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)،

با یزید همدستو همداستانیم ، او كه می‌خواست این داستان به پایان برسد

 

اكنون شهیدان كارشان را به پایان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خویش را خوب بازی كرده‌اند.

 معلم، مؤذن، پیر، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافی و كودك، هر كدام به نمایندگی و

 به‌عنوان نمونه و درسی به همه كودكان و به همه پیران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان!

 مردنی به این زیبایی و با اینهمه حیات را انتخاب كرده‌اند

اینها دو كار كردند، این شهیدان امروز دو كار كردند، از كودك حسین  گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش،

 و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ

 و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند

 تا به همه مردان، زنان كودكان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند كه

 باید چگونه زندگی كنند ـ اگر می‌توانند ـ و چگونه بمیرند ـ اگر نمی‌توانند

............................. 

این شهیدان كار دیگری نیز كردند: شهادت دادند با خون خویش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند،

 در محكمه تاریخ انسان هر كدام به نمایندگی صنف خودشان

شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاریخ بشری ـ نظامی كه سیاست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را،

 و فلسفه و اندیشه را و احساس را و اخلاق را و بشریت را همه را ابزار دست می‌كند تا انسان‌ها را قربانی مطامع خود كند

 وازهمه چیز پایگاهی برای حكومت ظلم و جور و جنایت بسازد

 ـ همه گروه‌های مردم و همه ارزش‌های انسانی محكوم شده است

یك حاكم است بر همه تاریخ، یك ظالم است كه بر تاریخ حكومت می‌كند، یك جلاد است كه شهید می‌كند

 و در طول تاریخ، فرزندان بسیاری قربانی این جلاد شده‌اند،

 و زنان بسیاری در زیر تازیانه‌های این جلاد حاكم بر تاریخ، خاموش شده‌اند،

 و به قیمت خونهای بسیار، آخور آباد كرده‌اند

و گرسنگی‌ها و بردگی‌ها و قتل عام‌های بسیار در تاریخ از زنان و كودكان شده است،

 از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها

و اكنون حسین (ع) با همه هستی‌اش آمده است تا در محكمه تاریخ، در كنار فرات شهادت بدهد

 شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاریخ شهادت بدهد به نفع محكومان این جلاد حاكم بر تاریخ شهادت بدهد

 كه چگونه این جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاریخ می‌خورده است با علی اكبر شهادت بدهد

و شهادت بدهد كه در نظام جنایت‌ و در نظامهای جنایت چگونه قهرمانان می‌مردند. با خودش شهادت بدهد

و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاریخ چگونه زنان یا اسارت را باید انتخاب می‌كردند و ملعبه حرمسراها می‌بودند

 یا  اگر آزاد باید می‌ماندند باید قافله‌دار اسیران باشند و بازمانده شهیدان،

با زینبش و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنایت، جلاد جائر بر كودكان شیرخوار تاریخ نیز رحم نمی‌كرده است.

با كودك شیرخوارش و حسین (ع) با همه هستی‌اش آمده است تا در

 محكمه جنایت تاریخ به‌ سود كسانی كه هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع می‌مردند، شهادت بدهد

اكنون محكمه پایان یافته است و شهادت حسین  و همه عزیزانش

 و همه هستی‌اش با بهترین امكانی كه در اختیار جز خدا هست،

رسالت عظیم الهی‌اش را انجام داده است

................................  

ما از وقتی كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ایم،

 و به مقبره‌داری شهیدان پرداخته‌ایم، مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده‌ایم»

 و از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن،

 یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم

چه هوشیارانه دگرگون كرده‌اند پیام حسین را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی كه خطاب به همه انسانهاست.

 این كه حسین فریاد می‌زند ـ پس از این كه همه عزیزانش را در خون می‌بیند

 و جز دشمن و كینه توز و غارتگر در برابرش نمی‌بیند

 ـ فریاد می‌زند كه «آیا كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟»

 مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و انتقام گیرد؟ این سؤال، ‌سؤال از تاریخ فردای بشری است

 و این پرسش از آینده است و از همه ماست. و این سؤال انتظار حسین را از عاشقانش بیان می‌كند و

دعوت شهادت او را به همه كسانی كه برای شهیدان حرمت و عظمت قایلند اعلام می‌نماید اما این دعوت را،

 این انتظار یاری از او را، این پیام حسین  را ـ كه «شیعه می‌خواهد»

 و در هر عصری و هر نسلی، شیعه می‌طلبد ما خاموش كردیم

 به این عنوان كه به مردم گفتیم كه حسین  اشك می‌خواهد. ضجه می‌خواهد و دگر هیچ، پیام دیگری ندارد.

 مرده است و عزادار می‌خواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و پیرو

آری، این چنین به ما گفته‌اند و می‌گویند

.................................... 

حسین یك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است.

 حجی كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد كردند.

 این حج را نیمه‌تمام می‌گذارد و شهادت را انتخاب می‌كند، مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ،

 نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد،

 اگر حسین  نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.

در آن لحظه كه حسین  حج را نیمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كسانی كه به طواف، هم‌چنان در غیبت حسین، ادامه دادند،

 مساوی هستند با كسانی كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاویه در طواف بودند،

 زیرا شهید كه حاضر نیست در همه صحنه‌های حق و باطل، در همه جهادهای میان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد،

 :می‌خواهد با حضورش این پیام را به همه انسان‌ها بدهد كه

 

 وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی كه شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه‌ات نیستی 

هركجا كه خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یكی است

 

آنها كه رفتند، كاری حسینی كردند، و آنها كه ماندند، باید كاری زینبی كنند، وگرنه یزیدی‌اند


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در چهارشنبه 18 دی 1387 ساعت 02:56 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

تشیع صفوی

تشیع صفوی، مذهب راه حل یابی است برای گریز از مسئولیت ها.

 مذهب تجلید و تذهیب و تجلیل قرآن: نه تحقیق و تفسیر قرآن.

تقدیس قرآن اما نه برای باز کردن و خواندن قرآن.

 توسل یکسره به کتاب دعا، برای بستن قرآن، چرا که گشودن قرآن، سخت است

 و مسئولیت آور، کتابی که چنان حساب و کتاب دقیقی دارد که می گوید

 نتیجه یک ذره کار نیک را می بینی، و کیفر ذره ای کار بد را می چشی

 ( فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره )

 قیامت، روزی است که دستاورد خویش را می نگری ( یوم ینظر المرء ما قدمت یداه )

 همین

و انفاق، از دست گذاشتن همه چیز است، انفاق جان، مال، زندگی، زن و فرزند است،

چه، در راه عقیده، در راه مردم این ها همه “ فتنه اند “.

 باید دنیا را پلید بشماری و شب و روزت را وقف کنی.

 آن هم نه در گوشه تنبلی و بی مسئولیتی زهد و ریاضت و عبادت و اعتکاف

بلکه در متن جهاد و اجتهاد و مردم و عقیده و عمل.

این همه مسئولیت؟ این همه سنگینی؟ خیلی سخت می گیرد.

اما شیعه صفوی نگران نیست، زیرا برایش راه حل های ساده ای دارد

کتاب دعا را می گشاید نوشته است که

 فلان چهار کلمه را اگر در پله چهارم صفا و مروه بایستی و بخوانی، پولدار می شوی! - این مال دنیا -

 و اگر همین دعا را بنویسی، یا رو به قبله بایستی و بخوانی،

و یا با آب انار، روی کاسه آب ندیده بنویسی و بخوری،

 تمام گناهانت – افزون تر از ستاره های آسمان و ریگ های بیابان و قطرات باران - بخشوده می شود،

 پاک، همچون روز اولی که از مادر زاییده شدی - این هم آخرت -

 پس مؤمن زرنگ به این، رو می آورد که هم راحت تر است و هم کم خرج تر و هم پر درامدتر!

 او، لای قرآن را باز نمی کند که راه حلش را در کتاب دعا یافته است


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در شنبه 7 دی 1387 ساعت 07:40 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

زندگی روزمره

یک چنین موجودی که دارای ارزشهای خدائی است ، دنبال زندگی روزمره می افتد

 و این ، قاتل هر انسان زنده ای است

 منجلابی که در آن عزیزترین ارزشهای خدائی انسان هر روز فرو می رود

زندگی ، زندگی روزمره ، زندگی تکراری ، زندگی دوری ،

همان زندگی دوری که بر همه زندگی ها ، از آمیب ها و میکرب ها گرفته

 تا جانوران و نباتات حاکم است ، آدم در همان دور احمقانه می افتد .

 دوری که در آن هی بخورد و هی بخوابد ، هی پا شود ، کار کند برای اینکه بخورد

 ، بخورد برای اینکه کار کند ، کار کند برای اینکه بخورد ، بخورد ،

 بخورد ، برای اینکه کار کند ، کار کند برای فراغت ، فراغت برای کار ،

 تولید برای مصرف ، مصرف برای تولید ، بطوریکه هرجایش را که نگاه کنی همه دور است .

 درست مثل خر " خراس " صبح راهش می اندازند ، با کوشش و تلاش حرکت می کند ،

 میرود و میرود ، غروب می بیند که سرجای صبحش است .

 دور ، دور ، دور . در گذشته و حال ، متمدن یا وحشی ، شرقی یا غربی .

در این دور باطل ، آدم احساسات مخصوص هم پیدا می کند ،

 نیازها ، عقده ها ،ایده آل ها ، حسدها ، کینه ها ، عشق ها و دردهای مخصوص .

 درحدیکه برای آدمی که اندکی آگاه باشد ، چندش آور است .

 گاه می بینید آدمی می آید پیش شما با یک اهمیتی می خواهد درد دل کند ، ناله کند ،

 با یک هیاهو و زمینه سازی و اعجابی سخن از دردی می گوید که واقعا مضحک است

 و بر بلاهت او باید خندید

 اگر مجموعه ی چیزهایی را که در شبانه روز آرزو می کنیم ،

در زندگیمان از آنها لذت می بریم ، و یا آرزوی داشتن آنها را داریم ،

 یا نسبت به هرکس که آنها را دارد حسد می ورزیم یا غبطه می ورزیم ،

 و همواره در تلاش بدست آوردن آنها هستیم ،

اگر مجموعه ی اینها را روی یک صفحه کاغذ بنویسیم و در یک حالت آگاهانه

 به آن نگاه کنیم از ترکیب خودمان بیزار می شویم . از قیافه خودمان بیزار می شویم ،

 از هیکلمان ، از وجودمان ، از زنده بودنمان متنفر می شویم .

آدم کم کم متوجه اینجور چیزها می شود ، متوجه مسائل بیرون .

لذت از آنکه مثلا در خانه اش جوریست که در آن محله هیچ کس در خانه اش مثل آن نیست .

 یک پارچه ای گیرش آمده که فقط یک قواره بوده و اتفاقا هم او سر بزنگاه رسیده

 و اگر یک کمی دیر رسیده بود ، دیگر از دست رفته بود

 و آن وقت یک چنین پارچه ای ممکن بود گیر یک نفر دیگر بیفتد .

 آنوقت در مجلس جشن یا .... عوض اینکه این بپوشد ، او می پوشید ،

 آنوقت چه حسرتی ، چه بدبختی بود ؟ و بعد لذتها و حسرتها ، نفرتها و توطئه ها ،

 و بعد مقدمه چینی ها ، و بعد همه چیز را که نمی دانیم قیمتش در انسانی چیست ،

 به سادگی قربانی به دست آوردن کثیف ترین چیزها کردن .!

و بعد این ادمی که سرافراز است ، سرش از مجموعه ی این گنبد وجود بیرون آمده

 و تا خدا سرکشیده ، این آدم ، می بینیم برای احتمال یک رتبه ، یک نمره ،

 یک درجه ، و حتی یک خیال ، به حدی ذلیل می شود که سگ استعداد ذلت او را ندارد .

 که در بی شرمی و بدبختی نیز ، انسان استعدادی ماوراء همه ی موجودات دارد .

گاه آدمی را می بینید که می خواهد از خوشحالی سکته کند ،

 درون خانه اش می چرخد و به قول معروف با خودش می شنگد . چرا ؟

به خاطر اینکه صبح توی اداره از پله ها می گذشته ، آقای رئیس به او نگاهی کرده

 و در نگاهش یک کمی رضایت خوانده می شده ، یک نیم لبخندی داشته ،

 درست مثل نگاه یک " ارباب مهربان به سگش بوده " .

و این است که آدم ، در زندگی روزمره ، همه اش متوجه بیرون است ،

 متوجه این چیزهایی که به او لذت می دهد ، و به طرف آنها کشیده می شود ،

 بعد می بینیم که خود " من " این "من " مثل کرم ، از لاشه ای به شعف آمده !

 و بعد این من که یک وجود پیوسته است ، تکه تکه شده ،

 هر تکه ای در چنگالی ، دامی ، لذت کثیفی ، هوس پوچی ، ایده آل مبتذلی !

و سر جمع اینها : همه چیز را فدا کردن ،

 عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیف ترین چیزها !

 

برگرفته از خود اگاهی استحمار                                                


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در جمعه 29 آذر 1387 ساعت 04:10 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

ببین سر میشكنه تا وقتی سر داره

ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره

نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم! *
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟
آخه بارون که نیست ... رگبار باروته !
سزای عاشقای خوب ما اینه؟
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیر داره سرزمین من !
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته، گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مثله یاردلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب

نگو کو تا دوباره بپریم از خواب

بخون با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی بقض تو مشت محکمی داره

عزیز جمعه های سرخ آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

 


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در جمعه 15 آذر 1387 ساعت 09:23 ق.ظ

موضوع مطلب : اشعار , ؛ نظرات : ؛ [+]

غبغب و كبكب

مگر ندیده اید آدمی كه پشت یك بیوك 70 نشسته

 ! چنان ژستی می گیرد كه انگار آقا اختراع كرده

! موش هم اگر اینقدر جمع كند و بدهد ، یك پونتیاك بهش می دهند  

 ولی اینها چنان تفاخری می كنند مثل اینكه اصلا" خودشان خلق كرده اند.

 ! اعلام می كنند بشر به ماه رسید، این غبغب در می آورد و خوشحالی میكند

! بشر به تو چه مربوط ! تو كه بشر نیستی آخر  

 تو موجودی هستی كه از جیبت در می آورند و به دهنت می گذارند

: به قول یكی از نویسنده ها

 امروز غرب دستش را از سر شرق برداشته و گذاشته توی جیبش


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در دوشنبه 20 آبان 1387 ساعت 02:16 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

شراب و موسیقی در اسلام

ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ،

 اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول  مطرح نکرد ؛

به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد

و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود :

((  قولوا لا اله الا الله تفلحوا ))    

خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !

روزه چیست ؟ هیچ !

حج ؟ اصلا ندارد !

زکات ؟ اصلا !

قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا

یک چیز فقط فکری است همین است که بتها را

در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.

بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند

 و به توحید معتقد شدند و مردند ،احتمالا « شرابخوار » بودند ،

« نماز نخوان » ، « روزه نگیر »‌ ، « حج نکن » ، و .... بودند

بعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛

یعنی بعد از هجده ، نوزده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.

همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟

از همان مکه نمی گوید  که

« آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها  ،

تا به توحید معتقد می شوید  ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد »

! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند .

محمد (ص) گفت :

((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما))

یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛

 اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ،

 ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! اما زیانش بیشتر است .

شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ،

 تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ،

 غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛

 اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ،

 در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد ، نفی اش می کند .

آدم حرف او را گوش می دهد ؛

 

 اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ،

 ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده

  و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد !

ای کسی که می گویی « غنا» حرام  است ،

 اصلا تو می فهمی  « غنا » چیست ؟

اصلا تو این را که این موزیک حماسی است

 یا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!

موسیقی هزار شعبه دارد  ، تاریخ  دارد ، نقش های گوناگون دارد ،

 بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛

 برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !

 

 

                                                                                   برگرفته از فاطمه فاطمه است اثر دكتر علی شریعتی


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در سه شنبه 14 آبان 1387 ساعت 05:33 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

خانم های مجسمه

بسیاری از خانم های تیپ علیه ی عالیه

 خود را بصورت مجسمه ای می آرایند كه بجای توالت

 خود را رنگ آمیزی های تند و چرب و غلیظی می كنند

 كه فضایی به شعاع چند صدمتر را اشك آمر می سازند

 و مخاط بینی آدم چائیده را به خارش دچار می كنند

 و وجودشان را به شكل پایه ای درمی آورند

كه فقط برای این برپاست كه برآن طلا و سنگهای زینتی

و جواهرآلات سنگین وزن آویزان كنند و بچسبانند 

 چندان زیاد و پر زرق و برق و مبالغه آمیز

كه همپای بوهای تند وتیز توالت ، سرو صدای جواهرش

 درفضا منتشر است و سرگیجه آور و سماخ گوش آدم سمعكی را

 كه در عصر ماشین وشهر تهران زندگی می كند ، آزار می دهد 

 

برگرفته از كتاب اقبال ، معمار تجدید بنای اسلامی اثر دكتر شریعتی                                                                                                                             


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در شنبه 4 آبان 1387 ساعت 12:18 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

خاطره ای جالب از دکتر

 

دکتر علی شریعتی

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی

در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر

 تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

اول آنکه کچل بود، دوم

اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود-

اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

 

!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می

گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

و تازه فهمیدم که :

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

 در خودش وجود دارد


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در جمعه 26 مهر 1387 ساعت 01:40 ب.ظ

موضوع مطلب : خاطرات , ؛ نظرات : ؛ [+]

تحقیر ایران و ایرانی

تقدیم به تمام کسانی که عاشقانه به این کهنه مرزوبوم عشق می ورزند 

 

ما اگر به سادگی تسلیم شدیم تنها به این دلیل بود

 که خود را در برابر اسلام و در حمایت از نظام فساد ، ظلم و فریبکاری ساسانی - اشراف و موبدان -

 میدیدیم نمی خواستیم راه را بر داعیان نجات و مساوات ببندیم

 و مدافع نظامی باشیم که خود قربانی آن بشمار میرفتیم

 و اکنون که اسلام جز ماسکی فریبنده برچهره ی اشرافیت و فریب و ستمکاری شما اجنبیان نیست

و آنچه مطرح است نزاد پرستی و تفاخر قومی و قدرت طلبی های قبایلی و ملی و خانوادگی ست

و تجلیل از عنصر عرب و ترک و تحقیر ایرانی

 و نفی تاریخ و فرهنگ و اصالت ملی در قبال سیطره ی امپریالیستی بیگانه ،

 بنابراصل مقابله به مثل که قرآن خود بدان فرمان می دهد (فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم )

 باید نشان داد که عرب و ترک منهای اسلام جز بدویت و وحشیگری نیست

 و ایرانیان ، نه موالی حقیر و ذلیل ، که باید به بردگی شما درآیند تا تربیت شوند

 و هدایت و آشنا با تمدن و حکمت و انسانیت ، که آقایان تاریخ بوده اند

 و بازیگران سربلند و لایق قدرت و مدنیت و رهبری ...

کی ؟؟؟ همانوقت که شما برای دزدی به روی هم شمشیر می کشیدید

 و برای شتر لبوس که در صحرای چراگاه یکی از قبایل تان چند بوته خار چریده بود ،

 چهل سال باهم می جنگیدید و همانوقت که رستم پهلوان ایرانی ،

بزرگترین قهرمانان و پیشوایان شما را مثل یک بز بزدل ، به زمین میزد

 و مفاخر تاریخی تان در زیر دست و پای او و امثال او دست و پا میزدند

 و مثل مرغ پرپرزنان و زجه کشان جان میدادند !!!

اشرافیت قریش ؟؟؟ اگر اشرافیت ملاک ارزش است ،

اشرافیت شما جز شترچرانان گدا و دزدی که در جاهلیت و فقر صحرا هارت و پورتی داشتند

 و سلاطین شکوهمند و افسانه یتان چون ملوک حیره ، جز نوکران حلقه به گوش اشرافیت ما هیچ نبودند .

زمان درچنین عصری که ترک زدگی و عرب زدگی به قیمت حقارت و ذلت و بندگی سیاسی

و معنوی و ملی ما بیداد میکرد ، مسئولیتی را که بردوش یک روشنفکر متعهد خویش می نهاد ،

احیای روح ملیت ، تجدید وحدت و پیوستگی با تاریخ

و تاکید بر اصالت و ارزشهای سازنده و افتخارات ملی بود ،

 تا ملتی که با خود بیگانه و نسبت به خود بی ایمان شده است به خود آید

و ایمان به خویش را در برابر بیگانه پرستی و تسلیم پذیری و خو کردن به ذلت بازیابد .

در چنین شرایطی و ضرورتی و مسئولیتی پیداست که تا چه اندازه بزرگمرد دلاوری

که با گذشته ی ملت خویش آشناست از توطئه ی فریب مذهبی دستگاه امپراتوری بدویان

 و قلدری و قساوت وحشیان غزنوی رنج می برد و دلش از آن همه دروغ و تحقیر و اسارت خون است .

 وی از ارزشهای انسانی و ضداشرافی و ضد قومی اسلام که فقط توجیحی برای بی ریشه ای

و پستی و رذالت موروثی خویش میسازند و از حقیقت اسلام و دعوت پیامبر

 که اکنون برای این خسروان جدید بی تبار و موبدان جدید بی ایمان و اشراف جدید بی پدر و مادر

 و بی شرف - حتی شرف طبقاتی و خانوادگی - میکوشد تا در چهره ی خاندان معصوم محمد

 و سیمای محکوم و مظلوم علی دفاع کند، شورانگیز است

که با طبیعت و استعداد و نبوغ و روحیه اش سازگار بوده است !!!

این است که کار فردوسی اینچنین صدا کرد و اثر گذاشت

و گرنه بسیارند شاعرانی که در تاریخ ما چون او نخواستند همچون امیر معزی و انوری و عنصری

و سوزنی سمرقندی و فرخی سیستانی هنرشان را درخدمت دربار و دستگاه قدرت و اشرافیت بگذارند

 و ستایشگر خاقان ها و خان ها و شاه - شیخ ابواسحاق ها باشند و از نقره دیگدان بزنند

 و از طلا آلات خوان بسازند و {خواستند } شعر را زبان شعور و شرف و ایمان خود و مردم خود کنند ،

 اما کار او در بعد فرهنگی مبارزه با قدرت و کار ناصرخسرو و در بعد فکری

و اعتقادی { ایدئولوزیک} - و از آنرو که هم با ضرورت زمان و نیاز مردم سازگار بود

 و هم با استعداد روحی و فکری و هنری شخص خودشان هماهنگ

  این همه ، هم ارزشمند شد و هم اثربخش !!!

 

                                                              برگرفته از با مخاطبهای آشنا اثر دکتر علی شریعتی


نویسنده : دوستداران شریعتی
ارسال شده در جمعه 19 مهر 1387 ساعت 01:56 ب.ظ

موضوع مطلب : عمومی , ؛ نظرات : ؛ [+]

نویسندگان
موضوعات
عناوین گذشته

» به مناسبت سی و دومین سالگرد شهادت دكتر علی شریعتی

» اطلاعیه لغو مراسم بزرگداشت سی و دومین سالروز دکتر علی شریعتی

» فحاشی

» خوب بودن

» درد دل سركار خانم آزاده مشكینیان با شهید دكتر علی شریعتی

آرشیو ماهیانه
مطالب برگزیده
 

آمار و اطلاعات وبلاگ
کل مطالب :
بازدید های امروز :
بازدیدهای دیروز :
بازدیدهای شما :
کل بازدید ها :
وضوح تصویر :
Search Engine Optimization

Copyright © 2006 javdaneh , All rights reserved.